زیباترین هدیه خدا ، رادین پسریزیباترین هدیه خدا ، رادین پسری، تا این لحظه: 14 سال و 11 ماه و 23 روز سن داره
پیوند بهار زندگیمونپیوند بهار زندگیمون، تا این لحظه: 17 سال و 5 ماه و 27 روز سن داره

"ב ر نـــــیــــــــــ♥ـــــــــــمـــه راه پاییــــــــز "

... آالبوم عکس های یک سال و نیمگی پسر طلا ...

1392/2/18 18:15
نویسنده : مامان رادين
596 بازدید
اشتراک گذاری

بهار قشنگ و دلپذیر اومد

فصلی که این مجال رو به من و پسر طلا میده تا روزهای بیاد موندنی تری از همیشه در کنار هم داشته باشیم

فصلی نو از از زندگی در بهار نو شدنها

و این اولین گردش دو نفره من و پسر طلاست در

صبح روز یک شنبه 08/01/1392

در پارک ملت

پسرم تازگی ها بالا رفتن از پله رو خوب خوب یاد گرفتی و دیگه به راحتی از پله ها بالا و پایین میای و این باعث شده به سرسره بازی علاقه بیشتری نشون بدی و همه سرسره ها رو حتی لونهایی که دالون دار هستند رو هم امتحان می کنی

راستش صبح روزی که بریم پارک یه خواب بد در بارت دیدم

و همین باعث استرسم تو تمام زمانی که با هم بیرون بودیم چه موقع رانندگی چه موقع عبور از خیابون و چه وقتی که بی مهابا از پله های سرسره بالا میرفتی شده بود و همین استرس یه کمردرد شدید برام بهمراه داشت

ولی خدا رو شکر به خیر گذشت و اتفاق خاصی نیفتاد جز یه کمردرد شدید برای مامان

که اونم فدای سرت تو سالم باش تمام درد و بلات به جون مامان

همه سر سره ها رو هم باید یه بار امتحان می کردی

 

بلاخره موفق شدم از بازی کردنت با خونه سازیت عکس بگیرم

چرا موفق شدم؟

آخه یا دوربین شارز نداشت یا تو مود عکاسی نبودم و یا شرایط جور نمی شد

الهی فدات شم که اینقدر با سیاست و دقت و اخم بازی رو هم جدی می گیری

 

5.gif

اینجا هم تازه مریض شده بودی و هنوز ما نمی دونستیم که چه مریضی بدی در انتظارته

و این اولین گردش پارکی خانواده سه نفره ما در بهار 92 

 

و تو گاه بی حوصله و گاه خندان

این هم از روش ابداعی مادر خانمی برای تاب سواری تووقتی که تو پارک تاب نیست و شما دویت داری تَب تَب بازی کنی

این هم یه روز غروب از روزهای بهاری وقتی که شما مریض شدی و ما برای آروم کردنت بردیمت پارک الغدیر

اینجا جلوی در منتظریم تا بابایی بیاد دنبالمون

خواستم تا به نشانه بهار یه عکس خوشکل ازت بگیرم که این شد

و بعد طبق معمول رفتی سراغ سرسره بازی

چون تو خونه تاب داریم از تاب بازی چشمت سیر و بیشتر ترجیح میدی سرسره بازی کنی

البته اینجا هم بیشتر علاقه داشتی با این چرخونک هاش بازی کنی و

چون مریض بودی زور هم می گفتی و نمی زاشتی کسی سوار این سرسره بشه و می خواستی اختصاصیش کنی

اینجا هم داری با بابایی "اَدی" می کنی مثلاً

بعد از یه سرسره سواری ناموفق به خاطر چشم خوردگی

تصمیم گرفتم ببرمت تو بازیگاه تا هم از سرمای هوا نجات پیدا کنی و هم از چشم خوردن

اینم از این بازی الکی ها که شما اصلاض باهاش حال نمی کنی

به نظرت خیلی مبتدی و بچه گونست عزیزم و شما خودتو در حد تاب زنجیری و رنجر و اینا میدونی

برای اینکه نارضاتیت رو اعلام کنی همش از روی اسب بلند میشدی که یعنی بهم کیف نمیده

دیگه اون اخراش رسماض از روش بلند شدی و خودتو انداختی تو بغلم و تا مدتی اون اسب سوار نداشتو خودش تنهایی میتاخت

 

یه اتفاق جالب تو اون روز دیدن یکی از دوستان دوره راهنماییم بود که اون هم با دخترش که تازه دو یالش تموم شده بود اومده بود اونجا و خیلی خوشحال شدم از دیدنش

 

عاشق این موتور شده بودی و مدام باید برات شارژش می کردیم

بچه های دیگه که مدام منتظر بودن تا بیای پایین و اونا هم سوار شن اما نمیومدی پایین

با اینکه پسر مهربونی هستی اما اومروز خیلی خودخواه شده بودی حتی مامانهاشون به بچه ها می گفتم برید عقب جا هست بشینید تا اونا میومدن بالا دستت رو جلوشون سد کی کردی

اما وقتی بهت میگفتم بزار دوستات هم سوار شن دوباره مهربون میشدی

 

چند تا عکس از دوران نقاهتت

این مال روز اولیه که تا صبح حلی موقع خواب هم شیر نخوردی و 7 صبح از گرسنگی بیدار باش رو زدی و منم با حال خواب آلودگی برات صبحونه حاضر کردم

از یه طرف خوابم میومد و از طرفی دلم می سوخت تا صبح چیزی نخورده بودی

و اینجا احساس مادرانه به خواب غلبه کرد و صبحونه شد سهم دل عاشق و مهربونم به تو

و اینجا هم با بابایی عکاسیتون گرفته بود

اینم عکسهایی که موقع شیر خوردن خودم ازت گرفتم

آخه همش فکر می کردم دیگه نمی خوای شیر بخوری

واسه همین خواستم مثلاً از آخرین شیر خوردنهات عکس بیندازم

اینم از مهربونیت به عروسک محبوبت

و این هم چهره تو در زمان بیماری

اینم از روزی که داشتیم می رفتیم دکتر و تا نوبتت بشه رفتیم خونه مادر روحی

 

این هم عکس از رادین خود شیفته که با دیدن عکس خودش تو حباب پراغ خواب ، خودشو می بوسه

اونم از نوع صدا دارش

البته عکس کیفیت نداره چون تندی گرفتم تا از دست نره فرصت

 

 

اینجا هم یه جای عشقولانست

یه جایی که من و بابایی پیداش کردیم و آخرین بار وقتی که شما تو دلی بودی، اومده بودیم اینجا و دیگه نشده بود بیایم تا اونروز که ایندفعه با میوه عشقمون اومدیم

وای که چقدر خنک بود و جرکت باد رو میشه از روی موج آب کاملاً حس کرد

بعد از چند تا عکس به این نتیجه رسیدیم که بهتره لباس تنت کنیم

 

بدون شرح!!!!!!

فقط بدون بابت این عکس مامانی رو داشتی از خنده می کشتی

آخه تا یه توپ میوفتاد دستتو شل می کردی تا بگیریش یهو همه میفتاد و تو هم الکی گریه می کردی که من همشونو با هم می خوام

 

اینم از مهندس کوچولوی من که برای سر کردن کلاه ایمنی کلی مقاومت کرد تا تونستم این عکی رو بیندازم ازش 

 

پسندها (0)
شما اولین مشوق باشید!

نظرات (0)